پای ثانیه ها را شکستم تا از وقتی تو رفتی دیگر حرکت نکنند.
اما آنها روی دستهایشان راه رفتند.
زدم و دستهایشان را شکستم اما آنها سینه خیز راه افتادند.
کار را تمام کردم و همه ی ثانیه ها را کشتم...اما لحظه های نو
متولد شدند.
حالا میدانم که جلوی گذر زمان را نمیتوان گرفت.
میخواهم بگویم یا خودت برگرد یا لا اقل از من انتظار نداشته باش
با وجود گذشت زمان تو را از یاد نبرم...زمان میگذرد...میگذرد...
نوشته شده توسط تنها در یکشنبه
1386/01/12 ساعت 1:51 |
لینک ثابت |