درباره وبلاگ
فهرست اصلی
نوشته های پیشین
آرشیو موضوعی
پیوندها
طراح قالب
در يک روز خزان پاييزي پرستويي را در حال مهاجرت ديدم به او گفتم : چون به ديار يارم مي روي به او بگو دوستش دارم بهار سال بعد پرستو نفس نفس زنان آمد و گفت : دوستش بدار ولي منتظرش نمان نوشته شده توسط تنها در دوشنبه 1386/02/10 ساعت 16:53 | لینک ثابت |
در يک روز خزان پاييزي پرستويي را در حال مهاجرت ديدم به او گفتم : چون به ديار يارم مي روي به او بگو دوستش دارم بهار سال بعد پرستو نفس نفس زنان آمد و گفت : دوستش بدار ولي منتظرش نمان