تبليغاتX
عشق دوستی
عشق دوستی

در يک روز خزان پاييزي پرستويي را در حال مهاجرت ديدم به او گفتم : چون به ديار يارم مي روي به او بگو دوستش دارم بهار سال بعد پرستو نفس نفس زنان آمد و گفت : دوستش بدار ولي منتظرش نمان

نوشته شده توسط تنها در دوشنبه 1386/02/10 ساعت 16:53 | لینک ثابت |